«دریاچه» مشهورترین قطعه در ادبیات فرانسه و شاهکار «آلفانس دو لامارتین» شاعر قرن 19 این کشور است که اولین ترجمه ی فارسی آن توسط «شجاع الدین شفا»، به عنوان اولین اثر ادبی ترجمه در ایران منتشر شده است:
Ainsi, toujours poussés vers de nouveaux rivages
Dans la nuit éternelle emportés sans retour
Ne pourrons-nous jamais sur l'océan des âges
Jeter l'ancre un seul jour?
Ô lac! l'année à peine a fini sa carrière
Et près des flots chéris qu'elle devait revoir,
Regarde! Je viens m'asseoir sur cette pierre où tu la vis s'asseoir!
Tu mugissais ainsi sous ces roches profondes,
Ainsi tu te brisais sur leurs flancs déchirés
Ainsi le vent jetait l'écume de tes ondes
Sur ses pieds adorés.
Un soir, t'en souvient-il? Nous voguions en silence
On n'entendait au loin, sur l'onde et sous les cieux
Que le bruit des rameurs qui frappaient en cadence
Tes flots harmonieux
Tout à coup des accents inconnus à la terre
Du rivage charmé frappèrent les échos
Le flot fut attentif et la voix qui m'est chère
Laissa tomber ces mots:
Ô temps, suspends ton vol et vous heurs propices
Suspendez votre cours
Laissez-vous savourer les rapides délices
Des plus beaux de nos jours
Assez de malheureux ici-bas vous implorent
Coulez, coulez pour eux
Prenez avec leurs jours les soins qui les dévorent
Oubliez les heureux
Mais je demande en vain quelques moments encore,
Le temps m'échappe et fuit
Je dis à cette nuit: Sois plus lente et l'aurore
Va dissiper la nuit
Aimons donc, aimons donc! De l'heure fugitive,
Hâtons-nous, jouissons
L'homme n'a point de port, le temps n'a point de rive
Il coule et nous passons
از این قرار ما در میان این ظلمت جاودانه بی آنکه قدمی باز پس گذاریم
پیوسته به سوی سواحل تازه ای در حرکتیم
آیا هرگز نخواهیم توانست در روی این اقیانوس بی کران زمان حتی یک روز لنگر اندازیم و توقف کنیم؟
ای دریاچه هنوز سال گردش خود را به پایان نرسانیده است
و اکنون مرا بنگر که آمده ام تا به تنهایی در نزدیکی امواج عزیزی که او آرزوی بازدید آنها را به دنیای دیگر برد،
بر روی تخته سنگی که بارها بر روی آن نشسته اش دیده ای جای گیرم
آن روز تو نیز همین گونه در زیر تخته سنگ های عظیم می خروشیدی
آن زمان نیز به همین سان امواج خود را بر سینه ی آنان می ساییدی
آنوقت نیز چون امروز موج های کف آلوده ی خویش را بر پاهای نازنین او نثار می کردی
به یاد داری یک شب من و او به آرامی بر روی آب های تو پارو می زدیم
در زیر آسمان و در روی آب هیچ صدایی بجز زمزمه ی پاروی قایقرانان که امواج دلپذیری را بر هم می زدند شنیده نمی شد
ناگهان انعکاس آهنگی که از نزدیکی ساحل بر می خواست امواج تو را به سوی خویش متوجه ساخت و آوایی که نزد من بسی عزیز است چنین گفت:
ای زمان! از گردش بایست و ای ساعات وصال از گذشت بمانید
بگذارید لختی چند با آسودگی لذات شیرین ترین روزهای عمر خویش را بچشیم
بیچارگانی که پیوسته آرزوی مرگ می برند فراوانند
بروید و بر آنان بگذرید و ایام محنتشان را زودتر به پایان رسانید
بروید و دمی نیک بختان را فراموش کنید!
ولی افسوس که بیهوده از عمر فرصت می طلبم
زیرا دور زمان از دست من فرار می کند و می گریزد
به شب می گویم اندکی آهسته تر بگذرد و سپیده ی بامدادی برای محو آن سر از پشت افق به در می کند
پس بیایید یکدیگر را دوست بداریم و شادمان باشیم
زیرا نه برای دریای زمان کناره ای است و نه برای انسان مغروق پناهگاهی
همه چیز می گذرد و ما را به سرعت به سمت وادی عدم می کشاند