تبليغاتX
فرانسه
 

                  تارنمای فرانسه

main | email | etoday

France Blog

Blog   Forum   Gallery   Music

FranceTranslation  FranceTheatre  FranceCorrelate  FranceTour  FranceFamous

 

Edu France آژانس   
RFI رادیو بین المللی   
Delf Dalf امتحانات   
مرکز تحقيقات فضايي   
سازمان تحقيقات اتمي   
سازمان هوا و فضا   
مرکز تحقيقي علوم   
انستيتو پاستور   
وزارت صنايع   
موزه ملي تاريخ   
Le Monde   
Le Courrier picard   
Le Figaro   
Le Journal des enfants   
Libération   
Metropole Paris   
Le Parisien   
Nice-Matin   
Regards   
L'Humanite   
تور مجازی در پرلاشز   
سفارت ایران در پاریس   
ماهنامه فرانسوی تهران   
قرآن به زبان فرانسوی   
دانشگاههای فرانسه   
بشنو از نی   
ایستاده در خواب   
دفترچه یادداشت   
یاس سفید   
به آرامی گذر کردن   
رضا هدایت   
.من هستم   
تصاویر جالب و دیدنی   
در جستجوی ناکجا آباد   
دنیای حقوقی من   
باران پائیزی   
تا با تو بودن   
آبی بیکران من   
یادداشتهای یک نویسنده   
پایانه های فرسوده شعـور   
La vie ... زندگی   
از من به من نزدیک تر تو   

 

 

آیا می دانید بیش از سیصد میلیون کودک گرسنه در جهان بسر می برند؟
و در هر ۴ ثانیه یک کودک بر اثر گرسنگی می میرد؟
با مراجه به پیوند زیر و به ازای هر کلیک بر روی تصویر زردی که در وسط صفحه قرار دارد، می توانید در طرحی که از سوی سازمان ملل و با حضور شرکت های اسپانسر در بخش اهدای کتاب به کودکان و برنامه تامین غذا WFP سایت حقوق سبز صورت گرفته، یک کودک را از گرسنگی نجات دهید.

 

 

 

AUTHORs:

Administrator

l'Anémone Désertique

 

 

 

 Feed Entries

 

 

           یاد بود های امروز December 01 2009
۱۰۸۱ - زادروز لویی ششم پادشاه فرانسه.
۱۷۹۲ - زادروز نیکلای ایوانویچ لباچفسکی ریاضی‌دان روس.
۱۹۴۷ - درگذشت گادفری هرلد هاردی (به انگلیسی: Godfrey Harold Hardy)‏(۱۸۷۷-۱۹۴۷) ریاضی‌دان انگلیسی به خاطر کارهایش در نظریهٔ اعداد و آنالیز ریاضی معروف است.
۱۹۷۳ - درگذشت داوید بن گوریون اولین نخست‌وزیر کشور اسرائیل.
           شاید جالب زیبایی پنهان
روزنامه واشنگتن پست از یکی از بهترین ویالونیست های امریکا خواسته که به مدت ۴٥ دقیقه در یکی از ایستگاههای متروی دی سی قطعاتی از سمفونی هایی که وقتی در کنسرتهایش اجرا می کند بلیط هر صندلی به ۱۰۰ دلار میرسد را بنوازد. در این مدت ۱۰۷۰ نفر از جلوی جاشوا بل عبور می کنند. ۲۷ نفر بدون اینکه به او نگاهی بیندازند سکه ای در قاب ویولونش انداخته و می روند. هفت نفر به مدت یک دقیقه به جایی تکیه داده و به او گوش کرده رفته اند. در این ۴٥ دقیقه ۳۲ دلار پول جمع شده است. جالب اینکه در این ماجرا اکثر کودکان تلاش کرده اند تا بایستند و گوش بدهند ولی والدینشان مانع این کار شده و به مسیر خود ادامه داده اند.
حالا به خودمان فکر کنیم. چقدر از جلوی زیبایی های زندگی که در برابر چشمانمان هست براحتی گذشته ایم و ارزشش را درک نکرده ایم. آیا باید حتما برایمان زمینه ی دیدن زیبایی را فراهم کنند تا بتوانیم آنرا درک کنیم. مگر اصلا در این زندگی چیزی جز درک زیبایی ارزش دارد که براحتی از آن می گذریم.
اگر جرقه ای از زیبایی را دیدید یا احساس کردید براحتی از کنارش نگذرید، حتی اگه در ایستگاه مترو یا گوشه ای نه چندان شیک در یک خیابان بودید.


Je t'aime pour toutes les femmes que je n'ai pas connues
Je t'aime pour tous les temps où je n'ai pas vécu
Pour l'odeur du grand large et l'odeur du pain chaud
Pour la neige qui fond pour les premières fleurs
Pour les animaux purs que l'homme n'effraie pas
Je t'aime pour aimer
Je t'aime pour toutes les femmes que je n'aime pas

Qui me reflète sinon toi-même je me vois si peu
Sans toi je ne vois rien qu'une étendue déserte
Entre autrefois et aujourd'hui
Il y a eu toutes ces morts que j'ai franchies sur de la paille
Je n'ai pas pu percer le mur de mon miroir
Il m'a fallu apprendre mot par mot la vie
Comme on oublie

Je t'aime pour ta sagesse qui n'est pas la mienne
Pour la santé
Je t'aime contre tout ce qui n'est qu'illusion
Pour ce coeur immortel que je ne détiens pas
Tu crois être le doute et tu n'es que raison
Tu es le grand soleil qui me monte à la tête
Quand je suis sûr de moi.
Paul Éluard 1950 Ce poème provient du recueil intitulé "Le Phénix"

تو را بجای همه بانوانی که نشناخته ام دوست دارم
تو بجای تمام دورانی که نزیسته ام دوست دارم
به خاطر بوی ساحل بلند، به خاطر بوی گرم نان
به خاطر برفی که آب می شود، به خاطر نخستین گلها
به خاطر حیوانات پاکی که انسان از آنها نمی ترسد
تورا برای دوست داشتن دوست دارم !
تو را بجای همه زنانی که دوست ندارم، دوست دارم
آری، جز تو کیست که که مرا جلوه کند؟
من خویش را بس کوچک می بینم،
چیزی نمی بینم جز صحرایی گسترده
میان گذشته و امروز
چه بسا مردگان بودند که من بر چمنزار گذر کردم
من نتوانسم بر دیوار آینه ام رخنه کنم
می بایست زندگی را واژه واژه می آموختم
و چه آسان فراموش می شود
تو را دوست دارم بخاطر داناییت که از آن من نیست
بخاطر سلامتی
تو را دوست دارم درمقابل هرچه که توهم نیست!
بخاطر این دل ابدی ؛ که مال من نیست
می پنداری که در تردیدی و سراپا خردی
تو آن خورشید بزرگی که مرا مدهوش می کند
آن دم که به خود یقین دارم.

  18 Nov 2009       
       Written by Administrator at Category Translation

 

La rentrée
Je vais vous dire ce que me rappellent, tous les ans, le ciel agité de l'automne et les feuilles qui jaunissent dans les arbres qui frissonnent; je vais vous dire ce que je vois quand je traverse le Luxembourg dans les premiers jours d'octobre, alors qu'il est un peu triste et plus beau que jamais, car c'est le temps où les feuilles tombent une à une sur les blanches épaules des statues.
Ce que je vois alors dans ce jardin, c'est un petit bonhomme qui, les mains dans les poches et sa gibecière au dos, s'en va au collège en sautillant comme un oiseau. Ma pensée seule le voit; car ce petit bonhomme est une ombre: c'est l'ombre du moi que j'étais il y a vingt-cinq ans.
Vraiment il m'intéresse, ce petit; quand il existait je ne me souciais guère de lui; mais maintenant qu'il n'est plus, je l'aime bien. Il était étourdi, mais il n'était pas méchant: et je dois lui rendre cette justice qu'il ne m'a pas laissé un seul mauvais souvenir: il est bien naturel que je le voie en pensée.
Il y a vingt-cinq ans, à pareille époque, il traversait avant huit heures ce beau jardin pour aller en classe. Il avait le cœur un peu serré: c'était la rentrée.
Pourtant, il trottait ses livres sur son dos, et sa toupie dans sa poche. L'idée de revoir ses camarades lui remettait de la joie au cœur. Il avait tant de choses à dire et à entendre! Et puis, c'est si bon de retrouver des camarades.
Combien il lui tardait de revoir Fontanet qui, pas plus gros qu'un rat, prenait partout la première place avec une grâce naturelle… .
C'est ainsi qu'il traversait le Luxembourg dans l'air frais du matin. Tous ce qu'il voyait alors, je le vois aujourd'hui. C'est le même ciel et la même terre! … Lui seul n'est plus.
C'est pourquoi, à mesure que je vieillis, je m'intéresse de plus en plus à la rentrée des classes.
                            Anatole France

بازگشایی مدرسه
مي خواهم براي شما بازگويم
آنچه را كه هرساله، آسمان متلاطم پائيز و زرد شدن برگ ها بر درختان لرزان، به ياد من مي آورد،
مي خواهم براي شما بازگويم آنچه را كه در گذر از باغ لوكزامبورگ، در روزهاي اول اكتبر می بینم، در حالي كه قدري غم انگيزاست و زيباتراز هميشه؛ زيرا زماني است كه برگ ها يكي يكي بر روي شانه هاي سپيد پيكره ها مي افتند.
آنچه كه در آن هنگام در اين باغچه مي بينم، پسربچه ي كوچكي است كه كوله بر پشت دارد و در حالي كه دستانش درون جيب هايش جاي گرفته، جست و خيزكنان، همانند يك پرنده عازم دبستان است. تنها خيال من او را مي بيند، چرا كه اين پسربچه سايه اي بيش نيست؛ سايه ي من، آنگونه كه بيست و پنج سال پيش بودم.
به راستی که اين كودك برايم دوست داشتني است، در آن زمان كه وجود داشت هرگز نگران او نبودم، اما حال كه ديگر نيست، او را بيشتر دوست مي دارم. او بي خيال و سرگشته بود اما هرگز شرور و بدطينت نبود و من موظفم اين عدالت را در مورد او برقرار كنم كه وي حتي يك خاطره ي ناخوشايند براي من به يادگار نگذاشته است، پس كاملا طبيعي است كه او را در رؤياي خويش بازبينم.
بيست و پنج سال پيش، در چنين روزي، براي رفتن به كلاس، قبل از ساعت هشت، از اين باغ زيبا مي گذشت. دلش كمي گرفته بود؛ چرا كه روز بازگشايي مدرسه بود.
با اين حال او شتابان به راه خود ادامه مي داد؛ درحالي كه كتاب ها بر پشتش بود و فرفره درون جيبش.
تصور ديدار مجدد همكلاسانش شادي را به قلب او بازمي آورد. او چيزهاي زيادي براي گفتن و براي شنيدن داشت! و بعد، دیدار دوباره ی همكلاسان برايش بسيار خوشايند بود.
چقدر براي ديدن فونتنه اي كه بزرگ تر از يك موش نبود و هميشه با يك متانت ذاتي بر نيمكت اول مي نشست، ديرش شده بود ...
اينگونه بود كه او در هواي با طراوت صبحگاهي از باغ لوكزامبورگ مي گذشت. همه ي آنچه را كه او در آن زمان مي ديد، امروز من نظاره مي كنم. همين آسمان و همين زمين! ... تنها اوست که ديگر نيست.
بدين خاطراست که به تدريج كه بزرگ و بزرگ تر مي شوم، بازگشايي مدارس بيشتر و بيشتردر نظرم جذابيت مي يابد.
                            آناتول فرانس

  1 Oct 2009       
       Written by l'Anémone Désertique at Category Translation

 

او چیزی بسیار کوچک است
او گل رز , دوست من است
او امروز صبح بمن گفت:
"در طلوع صبح متولد شدم
وبا شبنمی, غسل تعمید داده شدم
من شکفتم
شاد و دوست داشتنی
در زیر تلالو خورشید
شبی خودم را بستم
و هنگامی که بر خواستم, پیر (پژمرده) شده بودم"
"اگرچه بسیار زیبا بودم
بله, زیباترین بودم
(زیباترین) گل باغ تو"
On est bien peu de chose
Et mon amie la rose
Me l'a dit ce matin
A l'aurore je suis née
Baptisée de rosée
Je me suis épanouie
Heureuse et amoureuse
Aux rayons du soleil
Me suis fermée la nuit
Me suis réveillée vieille
Pourtant j'étais très belle
Oui j'étais la plus belle
Des fleurs de ton jardin

Mon amie la Rose - Françoise Hardy

  29 Aug 2009       
       Written by Administrator at Category Translation

 

Entre, Voici La Chambre…
Entre! Voici la chambre éparse et provisoire
où j’étais seul, où je vivais en t’attendant,
et ma tristesse avec sa lampe et ses armoires,
et voici le portrait de ma mère à vingt ans.
Voici mes résumés de cours et mes poètes,
Mes disques préférés, mes Bach et mes Schubert,
le calendrier neuf où le jour de ta fête
est marqué d’une croix, et puis voici mes vers.
    Extrait de "Toi et moi"
Paul GÉRALDY (1885 - 1983)
خوش آمدی! این اتاقی به هم ریخته و موقت است
که در آن تنها بودم،
که در آن با انتظار آمدنت می زیستم،
با دلتنگی ام،
با لامپ و گنجه های اش،
و این هم تمثال بیست سالگی مادرم است.
این ها جزوه های درسی ام،
کتاب های شعرم،
صفحه های محبوب ام،
"باخ" ها و" شوبرت" های ام هستند،
تقویمی تازه
که روزمیلادت را در آن
به صلیبی مشخص کرده ام.
وآنگهی شعرهای ام.

  17 Jul 2009       
       Written by Administrator at Category Translation

 

Service: France Blog France Forum France Gallery France Music © 2009 by Blog FR. All right reserved.