تبليغاتX
فرانسه
 

                  تارنمای فرانسه

main | email | etoday

France Blog

Blog   Forum   Gallery   Music

FranceTranslation  FranceTheatre  FranceCorrelate  FranceTour  FranceFamous

 

Edu France آژانس   
RFI رادیو بین المللی   
Delf Dalf امتحانات   
مرکز تحقيقات فضايي   
سازمان تحقيقات اتمي   
سازمان هوا و فضا   
مرکز تحقيقي علوم   
انستيتو پاستور   
وزارت صنايع   
موزه ملي تاريخ   
Le Monde   
Le Courrier picard   
Le Figaro   
Le Journal des enfants   
Libération   
Metropole Paris   
Le Parisien   
Nice-Matin   
Regards   
L'Humanite   
تور مجازی در پرلاشز   
سفارت ایران در پاریس   
ماهنامه فرانسوی تهران   
قرآن به زبان فرانسوی   
دانشگاههای فرانسه   
بشنو از نی   
ایستاده در خواب   
دفترچه یادداشت   
یاس سفید   
به آرامی گذر کردن   
رضا هدایت   
.من هستم   
تصاویر جالب و دیدنی   
در جستجوی ناکجا آباد   
دنیای حقوقی من   
باران پائیزی   
تا با تو بودن   
آبی بیکران من   
یادداشتهای یک نویسنده   
پایانه های فرسوده شعـور   
La vie ... زندگی   
از من به من نزدیک تر تو   

 

 

آیا می دانید بیش از سیصد میلیون کودک گرسنه در جهان بسر می برند؟
و در هر ۴ ثانیه یک کودک بر اثر گرسنگی می میرد؟
با مراجه به پیوند زیر و به ازای هر کلیک بر روی تصویر زردی که در وسط صفحه قرار دارد، می توانید در طرحی که از سوی سازمان ملل و با حضور شرکت های اسپانسر در بخش اهدای کتاب به کودکان و برنامه تامین غذا WFP سایت حقوق سبز صورت گرفته، یک کودک را از گرسنگی نجات دهید.

 

 

 

AUTHORs:

Administrator

l'Anémone Désertique

 

 

 

 Feed Entries

 

 

           یاد بود های امروز December 23 2009
۱۸۵۸ - زادروز جیاکومو پوچینی موسیقی‌دان و آهنگ‌ساز بزرگ ایتالیایی.
۱۹۱۳ - چاپ نخستین جدول کلمات متقاطع در نیویورک ورلد.
۱۹۱۸ - زادروز هلموت اشمیت سیاست‌مدار آلمانی.
۱۹۴۷ - اختراع ترانزیستور توسط جان باردین و ویلیام شاکلی و والتر برتن.
۲۰۰۵ - آغاز تخاصم میان چاد و سودان.
           شاید جالب زیبایی پنهان
روزنامه واشنگتن پست از یکی از بهترین ویالونیست های امریکا خواسته که به مدت ۴٥ دقیقه در یکی از ایستگاههای متروی دی سی قطعاتی از سمفونی هایی که وقتی در کنسرتهایش اجرا می کند بلیط هر صندلی به ۱۰۰ دلار میرسد را بنوازد. در این مدت ۱۰۷۰ نفر از جلوی جاشوا بل عبور می کنند. ۲۷ نفر بدون اینکه به او نگاهی بیندازند سکه ای در قاب ویولونش انداخته و می روند. هفت نفر به مدت یک دقیقه به جایی تکیه داده و به او گوش کرده رفته اند. در این ۴٥ دقیقه ۳۲ دلار پول جمع شده است. جالب اینکه در این ماجرا اکثر کودکان تلاش کرده اند تا بایستند و گوش بدهند ولی والدینشان مانع این کار شده و به مسیر خود ادامه داده اند.
حالا به خودمان فکر کنیم. چقدر از جلوی زیبایی های زندگی که در برابر چشمانمان هست براحتی گذشته ایم و ارزشش را درک نکرده ایم. آیا باید حتما برایمان زمینه ی دیدن زیبایی را فراهم کنند تا بتوانیم آنرا درک کنیم. مگر اصلا در این زندگی چیزی جز درک زیبایی ارزش دارد که براحتی از آن می گذریم.
اگر جرقه ای از زیبایی را دیدید یا احساس کردید براحتی از کنارش نگذرید، حتی اگه در ایستگاه مترو یا گوشه ای نه چندان شیک در یک خیابان بودید.


«در انتظار گودو» یکی از معروفترین آثار تئاتر جدید است که به قلم «سموئل بکت» نویسنده ی خوش ذوق ایرلندی قرن ٢٠، به زبان فرانسه نوشته شده است.
شالوده ی فکری بکت در آثارش، تربیت پروتستان او در جامعه ی اقلیت ایرلند با اصول سختگیرانه است.
اعتقاد به گناه ذاتی که زندگی را کثیف و حقیر می کند، همواره روح نویسنده را آزار می دهد، لیکن به عقیده ی او راهی برای جبران گناه وجود ندارد.
وجود آدمی، همچون صحرایی است در فاصله ی مابین زندگی و مرگ، که هیچ اتفاقی در آن روی نمی دهد.
شخصیت های بکتی امیدوار به وقوع رویدادی هستند؛ پایان انتظارشان، امتداد زمان، لیکن همه ی آنچه که اتفاق می افتد بی اهمیت و ناچیز است و در این دنیا هیچ کاری برای انجام دادن وجود ندارد.
جهان نه تنها پوچ، بلکه نا راحت و غیرقابل تحمل است؛ آدمی در آن نه تنها به واسطه ی اشیائی که او را احاطه کرده اند در سختی و مشقت است بلکه حتی از جان و تن خود نیز در رنج است.
با این وجود این اثر سیاه، حس خاصی از کمدی را در بطن خود دارد، یک حقارت سیاه و شخصیت های بیمارگونی را به نمایش می گذارد که خنده را به روی لبان بیننده می آورند؛ شخصیت هایی که در واقع کاملا شبیه به دلقک ها به نظر می رسند. لباس های عجیب و غریب و مضحک می پوشند، حرکات ناشیانه دارند و ژست هایی همانند انسان های دست و پاچلفتی به خود می گیرند، با لوازم و اثاثیه ی صحنه ی نمایش زیاد بازی می کنند و دوست دارند همچون عروسک های خیمه شب بازی یا روبات ها رفتار کمدی و تکراری انجام دهند، از جملات موزون و پژواک مانند و سکوت بهره می گیرند. حتی این نکته که شخصیت های نمایش همواره دو به دو بازی می کنند، نشاندهنده ی ظاهر دلقک مانند آنهاست.

خلاصه ی نمایش:
پرده ی اول- صحنه ی نمایش تا حد امکان کوچک شده است: «جاده ای خارج از شهر، و یک درخت».
استراگون و ولادیمیر منتظر گودو هستند که با ایشان قرار ملاقات گذاشته است. آنها با گفتگویی که آمیخته ای از گلایه ها، دلتنگی ها، خاطرات، دلیل علایق و حتی خشم و ... است «زمان را پر می کنند».
دو شخصیت جدید در مقابل ایشان ظاهر می شوند: پوزو و لوکی. پوزو با رفتارهای مستبدانه، دومی را با نوک یک طناب کنترل می کند، او را وادار به حمل چمدان هایش می کند و به او با خشونت فرمان می دهد.
آنها بدون توقف از آنجا عبور می کنند، اما به نظر می رسد که از آشنایی با ولادیمیر و استراگون بسیار خوشوقت شده اند. چرا که برای سرگرم کردن آنها لوکی می رقصد و سپس به فکر فرو می رود.
بعد از گذشتن این زوج، انتظار از سر گرفته می شود. سپس جوانی از راه می رسد و خبر می دهد که: گودو «امشب نمی آید اما مطمئنا فردا خواهد آمد».
پرده ی دوم- رویش تعدادی برگ بر درخت در پرده ی دوم نمایش، نشاندهنده ی آنست که مدت زمانی سپری شده است. اما هنوز هم همان ماجراها در جریان است. با این تفاوت که پوزو کور و لوکی لال شده است.
در آخر همان جوان بازمیگردد و مجددا همان پیغام قبلی را تکرار می کند که: گودو «امشب نمی آید اما مطمئنا فردا خواهد آمد».
قطعه ای از نمایشنامه ی «در انتظار گودو»:
قطعه ی زیر در پرده ی اول، بعد از خروج پوزو و لوکی اتفاق می افتد:
Vladimir. - Ça a fait passer le temps.
Estragon. – Il serait passé sans ça.
Vladimir. – Oui. Mais moins vite.
Un temps
Estragon. – Qu'est-ce qu'on fait maintenant?
Vladimir. – Je ne sais pas.
Estragon. – Allons-nous-en.
Vladimir. – On ne peut pas.
Estragon. – Pourquoi?
Vladimir. – On attend Godot.
Estragon. – C'est vrai.
Un temps
Vladimir. – Ils ont beaucoup changé.
Estragon. – Qui?
Vladimir. – Ces deux-là.
Estragon. – C'est ça, faisons un peu de conversation.
Vladimir. – N'est-ce pas qu'ils ont beaucoup changé?
Estragon. – C'est probable. Il n'y a que nous qui n'y arrivons pas.
Vladimir. – Probable? C'est certain. Tu les as bien vus?
Estragon. – Si tu veux. Mais je ne les connais pas.
Vladimir. – Mais si tu les connais.
Estragon. – Mais non.
Vladimir. – Nous les connaissons, jet e dis. Tu oublies tout. (Un temps) A moins que ce ne soient pas les mêmes.
Estragon. – La preuve, ils ne nous ont pas reconnus.
Vladimir. – Ça ne veut rien dire. Moi aussi j'ai fait semblant de ne pas les reconnaître. Et puis, nous, on ne nous reconnaît jamais.
Estragon. – Assez. Ce qu'il faut- Aïe! (Vladimir ne bronche pas.) Aïe!
Vladimir. – A moins que ce ne soient pas les mêmes.
Estragon. – Didi! C'est l'autre pied! (Il se dirige en boitillant vers l'endroit où il était assis au lever du rideau.)
Voix en Coulisse. – Monsieur!
Estragone s'arrête. Tous les deux regardent en direction de la voix.
Estragon. – Ça recommence.
Vladimir. Approche mon enfant.
Entre un jeune garçon,craintivement. Il s'arrête.
Garçon- Monsieur Albert?
Vladimir. – C'est moi.
Estragon. – Qu'est-ce que tu veux?
Vladimir. - Avance.
Le garçon ne bouge pas.
Estragon(avec force). – Avance, on te dit!
Le garçon avance craintivement, s'arrête.
Vladimir. – Qu'est-ce que c'est?
Garçon. – C'est monsieur Godot – (Il se tait.)
Vladimir. – Evidemment. (Un temps)
Le garçon ne bouge pas.
Estragon(avec force). – Approche, on te dit! (Le garçon avance craintivement, s'arrête.) Pourquoi tu viens si tard?
Vladimir. Tu as un message de monsieur Godot?
Garçon. – Oui, monsieur.
Vladimir. – Eh bien, dis-le.
ولادیمیر- اینها باعث شدند که زمان بگذرد.
استراگون- بدون اونها هم زمان می گذشت.
ولادیمیر- آره، اما آهسته تر.
(مدت زمانی بعد)
استراگون- الان چه کار کنیم؟
ولادیمیر- نمی دونم.
استراگون- بریم.
ولادیمیر- نمی تونیم.
استراگون- چرا؟
ولادیمیر- چون منتظر گودو ئیم.
استراگون- راست می گی.
(مدت زمانی بعد)
ولادیمیر- خیلی تغییر کرده بودند.
استراگون- کی؟
ولادیمیر- اون دو تا.
استراگون- آره، بیا یکمی حرف بزنیم.
ولادیمیر- اونها خیلی تغییر کرده اند، اینطور نیست؟
استراگون- ممکنه. این فقط ما نیستیم که نرسیدیم.
ولادیمیر- ممکنه؟ حتما همینطوره. تو قبلا اونها را دیدی؟
استراگون- اگه تو بخواهی. اما نشناختمشون.
ولادیمیر- ولی چرا تو اونها را می شناسی.
استراگون- ولی نه.
ولادیمیر- بهت گفتم، ما اونها را می شناسیم. تو همه چیز را فراموش کردی. (مدت زمانی بعد) مگر اینکه اینها همان ها نباشند.
استراگون- دلیل، اینکه آنها هم ما را نشناختند.
ولادیمیر- این که دلیل نمیشه. من خودم هم وانمود کردم که آنها را نشناختم. و بعد، ما، هیچ موقع آنها ما را نمی شناخته اند.
استراگون- کافیه. همین که گقتم. وای! (ولادیمیر تکان نمی خورد) وای!
ولادیمیر- مگر اینکه این ها همان ها نباشند.
استراگون- عالیه!(استراگون لنگان لنگان به طرف محوطه ی کنار بالابر پرده که در آنجا نشسته بود می رود)
صدایی از اتاق کناری صحنه- آقا!
(استراگون متوقف می شود. هر دو مستقیما به محل برآمدن صدا نگاه می کنند.)
استراگون- دوباره شروع شد.
ولادیمیر- نزدیک بیا فرزندم.
(پسر جوانی هراسان وارد می شود، می ایستد.)
پسرک- آقای آلبرت؟
ولادیمیر- من هستم.
استراگون- چه می خواهی؟
ولادیمیر- جلو بیا.
(پسرک تکان نمی خورد)
استراگون (با صدای بلند)- بهت گفت جلو بیا.
(پسرک هراسان جلو می آید، می ایستد)
ولادیمیر- چی شده؟
پسرک- موضوع آقای گودو است. (ساکت می شود)
ولادیمیر- مشخصه. (مدت زمانی بعد)
(پسرک تکان نمی خورد.)
استراگون (با صدای بلند)– بهت گفت جلو بیا. (پسرک هراسان جلو می آید، می ایستد) چرا اینقدر دیر آمدی؟
ولادیمیر- تو از طرف آقای گودو پیغامی داری؟
پسرک- بله، آقا.
ولادیمیر- خب، پس بگو.
پ.ن.١. پیام پسرک باز هم همان است که گودو « امشب نمی آید اما مطمئنا فردا می آید»
پ.ن.٢. بعضی معتقدند، گودو از همان GOD انگلیسی گرفته شده است.
پ.ن٣. بعضی حتی این نمایشنامه و رفتار شخصیت های آن را با انتظار موعود مرتبط می دانند.
پ.ن.٤. تا جایی که می دانم «در انتظار گودو» در دهه ی ٤٠ توسط داوود رشیدی در ایران اجرا شده است.
    تصاویر:
  نگاره نمایشنامه
  نمایی از صحنه نمایشنامه
  تصویری مرتبط
  نمایی دیگر از صحنه نمایشنامه
    پیوند به مطلب مرتبط

  24 Jul 2009       
       Written by l'Anémone Désertique at Category Theatre

 

Service: France Blog France Forum France Gallery France Music © 2009 by Blog FR. All right reserved.